یه روزایی توی زندگی پیش می آد که به همه چیز بی اعتماد می شی
احساس ترس می کنی
از دنیا و آدمهاش
از حقه بازی و ریایی که فراگیر شده
و تو نمی دونی که می تونی توی این شرایط دوام بیاری یا نه
از هر تجربه ای بجای اینکه چیزی یاد بگیری
ترس و انزوای بیشتری پیدا می کنی
فکر می کنی با هر تجربه بخشی از انرژی و جوانی ات را از دست دادی
که دیگه هیچ وقت بر نمی گرده
به چه قیمتی؟
و بعد می بینی همچنان گول می خوری
همچنان باید تجربه کسب کنی و تمامی ندارد
همه این افکار آزارم می دهد
با نگاه به انسانهایی که خیلی به اصطلاح زرنگند
خود را در بازی زندگی یک بازنده می بینم
اما بعد ندایی را درونم می شنوم
ندای یک حامی
یک حامی درونی
ندایی که توجیه نیست
اما آرامم می کند
با کسب تجربه مخالف نیست
اما حمایتم می کند
با رفتن به میدان مخالف نیست
اما شهامتم می بخشد
ندایی که به من می فهماند هرکس زندگی و شرایطی دارد
و بسته موقعیت و ظرفیتش در جایگاههایی قرار می گیرد
ندایی که به من می فهماند هیچ چیز تصادفی نیست
در پس هر رویدادی حکمت و خیریتی نهفته است
ندایی که به من انرژی می دهد برای ادامه
ندایی که به می گوید:
برای بازیافتن اعتماد بنفست خودت را گول نزن
در قیاس با دیگری قرار مده
و نگو من بهترم
نه! هیچ بهتر و بدتری وجود ندارد
هر کس راهی دارد
بهتر است بگویی من این گونه ام و دیگری آن گونه
و خودت را دوست داشته باش
و یاد بگیر
و سعی در ارتقای شخصیت و تواناییهایت داشته باش
خودت را با خودت قیاس کن
با یک سال پیش
با پنج سال پیش
نترس
به پیش برو و خودت را باور داشته باش
به ندای درونت گوش سپار
راهت را برگزین
و برو....
تا می توانی از دیگران یاد بگیر اما غبطه نخور
خودت را با آنها قیاس نکن
زنهار!
کسی را یا رویدادی را قضاوت و محکوم نکن.