مرگ یک زن

روز اول۲۵ تماس بی پاسخ

روز دوم ۱۵ تماس بی پاسخ

روز سوم ۵ تماس بی پاسخ

و روز چهارم ....

دیگر خبری نبود

روز پنجم او را دست در دست دیگری دید

یاد مراسم فوت افتاد

مجلس ترحیم

هفت روز گذشت

چهل روز گذشت

یک سال گذشت

و پس از اندکی....

دیگر خبری نبود

او را دست در دست دیگری دیدند

در سرزمین من هر روز زن های بی شماری می میرند.....

موجودات لطیفی که تنها نیاز به عاطفه، محبت و توجه بیشتری داشته اند....

وداع

بهم گفت:

من تو را توی قلبم نمی کشم

چون اونطوری یه چیزی ازت به جا می مونه

تو را از قلبم بیرون می کنم

اونجوری دیگه چیزی ازت باقی نمی مونه

قبول کردم

نمی دونم چی فکر می کردم

اما اون تونست و من نتونستم

این سوختن را پایانی نیست...

می گذره...

پارسال این موقع همه دنبال کارهای عروسی اش می دویدند

و امسال باز همه دنبال کارهای دادگاهش

حالا که فکرشو می کنم می بینم، چقدر علکی برای کارهای عروسی اش خودشونو اذیت کردن

عروسی ای که کمتر از یک سال هم دوام نداشت.

و حالا می بینم واقعاً چقدر راست می گن که هیچ وقت نه از ته دل شاد شو و نه از ته دل غمگین

چون هردوتاش می گذره

شاید بعداً بفهمن که چقدر علکی خودشونو برای کارهای دادگاه اذیت کردن چون این اتفاق به صلاح و نفعشون بود.

شاید.

زندگی همینه و اگه بخوای دنبال خوشبختی بگردی باید خوشبختی را در همین دویدن ها و لحظات گذرا جستجو کنی.

و معنای زندگی را.

و همواره باید بخاطر بسپاری که زندگی یک بازیه که نباید جدی اش گرفت.

رویا

آیا من واقعا رویاهام را فراموش کردم؟

اگر الان بهت بگن با فرض اینکه همه چیز آماده است تا به آنچه می خوای برسی بدون ترس، بدون زحمت و ....

فقط کافیه بگی چی؟

اینجاست که می فهمم مشکل اصلی من چیست؟

چی؟ من واقعا از این زندگی چی می خوام؟

رویای من چیست؟ افسانه شخصی من چیست؟

امروز

فردا یک راز است نگرانش نباش

دیروزیک خاطره بود حسرتش را نخور

و اما امروز یک هدیه است قدرش رابدان.

نمیتوان برگشت و آغازخوبی داشت میتوان آغاز کرد و پایان خوبی داشت.

انزوا

این روزها عجیب احساس انزوا دارم

احساس می کنم از همه عقب موندم

به گوشه ای خزیدم و ....

احساس می کنم همه دارن از زندگیشون لذت می برن جز من

همه زندگی می کنن جز من

همه می دونن چطوری زندگی کنن جز من

شدم مثل یک روستایی که تازه به شهر رسیده و از هیچی سر در نمی آره

احساس می کنم خیلی عقب افتادم

اصلا حال خوبی ندارم

در همین حال و هوا سر و کله کسانی توی زندگیت از گذشته پیدا می شه که

اصلا دلت نمی خواست الان تو را توی این حالت ببیبند

نمی دونم چه حکمتی توشه

ولی حالم اصلا خوب نیست

حتی قدرت تصمیم گیریمو از دست دادم

دچار نوعی وسواس شدم

خدا خودش کمکم کنه...

وحشت

یه روزایی توی زندگی پیش می آد که به همه چیز بی اعتماد می شی

احساس ترس می کنی

از دنیا و آدمهاش

از حقه بازی و ریایی که فراگیر شده

و تو نمی دونی که می تونی توی این شرایط دوام بیاری یا نه

از هر تجربه ای بجای اینکه چیزی یاد بگیری

ترس و انزوای بیشتری پیدا می کنی

فکر می کنی با هر تجربه بخشی از انرژی و جوانی ات را از دست دادی

که دیگه هیچ وقت بر نمی گرده

به چه قیمتی؟

 و بعد می بینی همچنان گول می خوری

همچنان باید تجربه کسب کنی و تمامی ندارد

همه این افکار آزارم می دهد

با نگاه به انسانهایی  که خیلی به اصطلاح زرنگند

خود را در بازی زندگی یک بازنده می بینم

اما بعد ندایی را درونم می شنوم

ندای یک حامی

یک حامی درونی

ندایی که توجیه نیست

اما آرامم می کند

با کسب تجربه مخالف نیست

اما حمایتم می کند

با رفتن به میدان مخالف نیست

اما شهامتم می بخشد

ندایی که به من می فهماند هرکس زندگی و شرایطی دارد

و بسته موقعیت و ظرفیتش در جایگاههایی قرار می گیرد

ندایی که به من می فهماند هیچ چیز تصادفی نیست

در پس هر رویدادی حکمت و خیریتی نهفته است

ندایی که به من انرژی می دهد برای ادامه

ندایی که به می گوید:

برای بازیافتن اعتماد بنفست خودت را گول نزن

در قیاس با دیگری قرار مده

و نگو من بهترم

نه! هیچ بهتر و بدتری وجود ندارد

هر کس راهی دارد

بهتر است بگویی من این گونه ام و دیگری آن گونه

و خودت را دوست داشته باش

و یاد بگیر

و سعی در ارتقای شخصیت و تواناییهایت داشته باش

خودت را با خودت قیاس کن

با یک سال پیش

با پنج سال پیش

نترس

به پیش برو و خودت را باور داشته باش

به ندای درونت گوش سپار

راهت را برگزین

و برو....

تا می توانی از دیگران یاد بگیر اما غبطه نخور

خودت را با آنها قیاس نکن

زنهار!

کسی را یا رویدادی را قضاوت و محکوم نکن.


تولدت مبارک عشق من

امشب شب تولدته

امیدوارم همسرت برایت جشن شایسته ای بگیرد

آنچنان که تو لایق آنی

من به یادتم و برات بهترین آرزوها را دارم

نمی دانم تو نیز به یاد من هستی یا نه!

اما می خواهم بدانی

گرم یادآوری یا نه

من از یادت نمی کاهم

هیچ وقت درک نمی کنی چه بر من گذشت

زمانی که پارسال درست روز تولدت بهم خبر دادن که ازدواج کردی

و الان دقیقا یک ساله که آتشی در وجودم شعله می کشد و آرامم نمی گذارد

تا آخر جهنم خدا رفتم

روزها و شبهایی که فکرش را هم نمی کنی

خدایا واقعا چه بر من گذشت؟

اما امشب

در این شب مقدس آرامم

چراکه به لطف پروردگار مهر

عشقت را از زیر غبار کینه، غرور، حسرت و یا شاید حسادت بیرون کشیدم

اجازه دادم سراسر وجودم را لبریز کند

و در تک تک لحظات زندگی ام جاری شود

و نسبت به همه انسانها



این روزها کمی آرامترم

تصمیم گرفتم به سرچشمه عشق

به شعور حاکم بر هستی اعتماد کنم

و ادامه دهم

صادقانه

با قلبی آکنده از عشق تو

که شاید لایق آن نبودی

شاید لایق بهتر از این بودی

اما مهم اینجاست که آرامم

و عاشقانه این شب عزیز را در تنهایی ام جشن می گیرم

ببخش که نمی تونم با تو تماس بگیرم یا پیامی بزنم

ای کاش تو هم در عشق پیش روی

و در نمادهای آن گیر نکنی

خودش را دریابی

چراکه تو هم عاشقی کردی

همه خاطرات عاشقانه و قشنگمان تا ابد جاودانه خواهند ماند

با همه آرزوهای قشنگ برای تو

طلب همه نیکی ها از جهان هستی برایت

جشن کوچکم را به پایان می رسانم

دوستت دارم

تولدت مبارک

عشق


   آن عاشق دیوانه که این خمار مستی را ساخت

معشوق و شراب و می پرستی را ساخت

بی شک قدحه ای شراب نوشید و از آن سرمست شد

که این جهان هستی را ساخت ...

عشق من

6 روز دیگه مونده به تولدش

به یادش ترانه عشق من را گوش می دم

ترانه ای که هرشب قبل از خواب به یاد من گوش می داد

عشق من ناز نکن بغض ما پایون می گیره

یه روزی دست زمونه تو را از من می گیره

آره عشق من

دست زمونه ما را از هم گرفت

بعد از 8 سال رنج فراق و صبر برای وصال

و حالا من گوشه ای خزیده و به یادت این آهنگ را گوش می کنم

و از درون هزار بار ویروون می شم

همه وجودم  تو را طلب می کنه

اما تو ...

خدا کنه همسرت امسال برای تولدت خیلی خوشحالت کنه

خدا کنه برات هدیه ای بگیره که در حد تو باشه

خدا کنه که خوشبخت بشی

خدا کنه که دلت شاد باشه

خیلی دلم برات تنگه

خیلی

عشق ما واقعا پاک بود

انقدر پاک که رشک همه حسودان را برانگیخت

و نصیب ما جدایی شد

من در دام گرگی درنده افتادم و تا مرز فنا پیش رفتم

و تو خیلی سریع ازدواج کردی

من از دام گرگ به سختی رستم

له و داغون

و تو رفتی که رفتی

تولدت مبارک