بهم گفت:

من تو را توی قلبم نمی کشم

چون اونطوری یه چیزی ازت به جا می مونه

تو را از قلبم بیرون می کنم

اونجوری دیگه چیزی ازت باقی نمی مونه

قبول کردم

نمی دونم چی فکر می کردم

اما اون تونست و من نتونستم

این سوختن را پایانی نیست...