بن بست

یه وقتایی توی زندگی هست شاید مثل الان

همه چی می ریزه به هم

هیچی سر جاش نیست

هیچی درست نیست

نگاه به اطرافت می کنی می بینی

انگار همه زندگیشون درسته

فقط منم که درگیرم

فقط منم که هیچیم سرجاش نیست

یه وقتایی احساس می کنی همه درها به روت بسته است

و تو برای تغییر این شرایط هیچ کاری از دستت ساخته نیست

هرکس از راه می رسه یه پند و نصیحتی بهت می ده

اما هیچ کس تا جای تو نباشه نمی تونه درکت کنه

الان پند و نصیحت به درد من نمی خوره

باید مشکلم حل بشه.

اما نمی شه

یعنی انگار نمی خواد که بشه

صبر صبر صبر صبر

شاید گذر زمان حلش کنه

شاید گذر زمان حل که نه تحملش را راحت تر کنه

شاید گذر زمان پذیرشش را راحت تر کنه

نمی دونم

فقط همین قدر می دونم که الان شرایطم اینجوریه

و هیچ کاری از دستم بر نمی آد

داغونم و دارم له می شم

همین

اعتماد

روزهای سختی را می گذرانم

کینه ها و زخمهای کهنه دیرین روحم را می آزارد

زخم هایی که هرگز مرهمی نیافت

هر روز عمیقتر و عمیقتر شد

و امروز من را از پا در آورده

فقط یک راه برایم مانده

اعتماد

اعتماد به دستی که همه این امور را رقم زد

اعتماد به کسی تنها از دست او کاری برایم ساخته است

اعتماد

اعتماد