وداع

بهم گفت:

من تو را توی قلبم نمی کشم

چون اونطوری یه چیزی ازت به جا می مونه

تو را از قلبم بیرون می کنم

اونجوری دیگه چیزی ازت باقی نمی مونه

قبول کردم

نمی دونم چی فکر می کردم

اما اون تونست و من نتونستم

این سوختن را پایانی نیست...

می گذره...

پارسال این موقع همه دنبال کارهای عروسی اش می دویدند

و امسال باز همه دنبال کارهای دادگاهش

حالا که فکرشو می کنم می بینم، چقدر علکی برای کارهای عروسی اش خودشونو اذیت کردن

عروسی ای که کمتر از یک سال هم دوام نداشت.

و حالا می بینم واقعاً چقدر راست می گن که هیچ وقت نه از ته دل شاد شو و نه از ته دل غمگین

چون هردوتاش می گذره

شاید بعداً بفهمن که چقدر علکی خودشونو برای کارهای دادگاه اذیت کردن چون این اتفاق به صلاح و نفعشون بود.

شاید.

زندگی همینه و اگه بخوای دنبال خوشبختی بگردی باید خوشبختی را در همین دویدن ها و لحظات گذرا جستجو کنی.

و معنای زندگی را.

و همواره باید بخاطر بسپاری که زندگی یک بازیه که نباید جدی اش گرفت.