زخم

زخمی بر پهلوی منست

روزگار نمک میپاشد ومن پیچ وتاب میخورم و همه میگویند

چه خوب می رقصی

بیچاره مادرم

بیچاره مادرم

قبلا فکر می کردم که نقش مادر خیلی نقش سخت و عذاب آوریه

اما حالا مطمئنم که سخت ترین و مشقت بارترین و همه ترین های دیگه نقش مادره

تا زمانی که زنده اند و حضور دارن هیچکس آنطور که باید لیاقت درک حضورشان را ندراه

و وقتی می رن

آسمون زندگی تیره و سیاه می شه

از خدا در این لحظه 2 چیز را می خوام:

1. سایه همه پدر و مادرها را بالای سر بچه هاشون حفظ کن

2. به ما لیاقت قدرانی از پدر و مادر را عطا کن

آمین

فاصله

روزبروز فاصله ام از کسانی که روزی عاشقانه آنها را می پرستیدم بیشتر می شود

روزربروز بیشتر و بیشتر

تنها آتش کینه و تنفر بین ما شعله ور می شود و هیچ کس نمی فهمد

حتی خودشان

دارم در آتش می سوزم

و هیچ کس حتی نمی بیند

انقدر درگیر گرفتاریهایشان هستند که اصلا متوجه تغییرات تدریجی من نمی شوند

دلم گرفته

خیلی هم گرفته

هیچ وقت فکرش را نمی کردم نسبت به عزیزترین کسانم چنین حسی پیدا کنم

خودشان مقصرند

خودشان مقصرند

خیلی احساس ویرانی و تنهایی می کنم

خیلی

در اسارت جنسیت

همیشه آدمها و دوستایی که دوست داری توی زندگیت حضور پیدا کنن را

بخاطر جنسیتت از دست می دی

چرا؟

چون تو دختری

برات خطر داره

ممکنه طرف گرگ باشه

ممکنه طرف منظور دیگه ای داشته باشه

ممکنه طرف بخواد از تو سوءاستفاده کنه

ممکنه گولت بزنه

ممکنه بهت ضربه بزنه و....

هزار تا ممکنه زشت دیگه

و بدتر از اون اینه که اکثر مواقع تمام این ممکن ها درست در می آد

اما اگه تو پسر باشی...

هیچ ممکنی جلوی راهت نیست

و تو می تونی با چنین دوستی خیلی راحت همه جا بری و لذت ببری

بعضی اوقات حالم از جنسیت خودم به هم می خوره

چون یک اسیر در محدوده ممکنها

و چون یک گوسفند در چهارچوب مزرعه گیر افتادم

تا یک وقت آقا گرگه نیاد سراغم

دوستی دارم هم سن پدرم، مرد طبیعت با روحی فوق العاده بزرگ

من هم عاشق طبیعت

اما از بس از گرگها ضربه خوردم

هم خودم هم خانواده ام می ترسیم

می ترسیم

و هر روز تعطیل نگاه سرشار از حسرت من او را به سمت طبیعت بدرقه می کند

چه کنم؟

چه کنم از این همه جهل و تعصب

از این بکارت لعنتی

از این آزادی بی حد و مرز جنس نر

و محدودیت بی حد و مرز جنس زن


کار

باید هر جوری شده برای خودم کاری دست و پا کنم

بیش از این نمی تونم به این شرایط ادامه بدم

اگر همین جوری بگذره بزودی از پا در می آم

اما چه کاری؟

توی این جامعه پر از گرگ

از میدون جنگ بدتره

مبارزاش از مبارزان میدون جنگ ناجوانمردترن

نمی دونم

فقط می دونم خیلی داره دیر می شه

باید کاری کرد

باید کاری کرد

دیگه نمی تونم به امید هیچ کس و هیچ چیز ماورایی بنشینم

باید حرکتی کرد

باید حرکتی کرد

بن بست

یه وقتایی توی زندگی هست شاید مثل الان

همه چی می ریزه به هم

هیچی سر جاش نیست

هیچی درست نیست

نگاه به اطرافت می کنی می بینی

انگار همه زندگیشون درسته

فقط منم که درگیرم

فقط منم که هیچیم سرجاش نیست

یه وقتایی احساس می کنی همه درها به روت بسته است

و تو برای تغییر این شرایط هیچ کاری از دستت ساخته نیست

هرکس از راه می رسه یه پند و نصیحتی بهت می ده

اما هیچ کس تا جای تو نباشه نمی تونه درکت کنه

الان پند و نصیحت به درد من نمی خوره

باید مشکلم حل بشه.

اما نمی شه

یعنی انگار نمی خواد که بشه

صبر صبر صبر صبر

شاید گذر زمان حلش کنه

شاید گذر زمان حل که نه تحملش را راحت تر کنه

شاید گذر زمان پذیرشش را راحت تر کنه

نمی دونم

فقط همین قدر می دونم که الان شرایطم اینجوریه

و هیچ کاری از دستم بر نمی آد

داغونم و دارم له می شم

همین

اعتماد

روزهای سختی را می گذرانم

کینه ها و زخمهای کهنه دیرین روحم را می آزارد

زخم هایی که هرگز مرهمی نیافت

هر روز عمیقتر و عمیقتر شد

و امروز من را از پا در آورده

فقط یک راه برایم مانده

اعتماد

اعتماد به دستی که همه این امور را رقم زد

اعتماد به کسی تنها از دست او کاری برایم ساخته است

اعتماد

اعتماد

تنهام

دلم گرفته

احساس می کنم با همه آدما فرق دارم

اونها یه دنیایی دارن من یه دنیای دیگه

حالم خوب نیست

تنهام

کسی انگار منو نمی فهمه

انگار اونها با یک زبون دیگه صحبت می کنند من با یک زبون دیگه

نمی دونم من تو گذشته موندم و اونها رفتن جلو

یا اونا تو گذشته ان و من رفتم جلو ازشون دور شدم

نمی دونم

فقط اینو می دونم که دارم اذیت می شم

خیلی هم دارم اذیت می شم

خدا خودش کمکم کنه

السلام علیک یا ابا عبدالله

من که هستم؟

استادم ازم یک سوال پرسید

روزهاست در پی جواب آن سرگردانم

هر روز جوابی به ذهنم می رسد

روز بعد انکارش می کنم

نمی دانم

فقط این را خوب می دانم که

جوابش زندگی ام را متحول خواهد ساخت:

"اگر شما در سوئیس به دنیا آمده بودید،

باز هم همین طرزتفکر، جهان بینی، نگاه و دین و آیین و اعتقادات را داشتید؟"

شاید به نظر پاسخ آن ساده بیاد

اما

اگر عمیق فکر کنی

می بینی این سوال خیلی بنیادینه

خیلی

و یافتن پاسخش یعنی زیر و رو شدن بنیادت

البته در جهتی مثبت

نشانه

پس از مطالعه کتاب کیمیاگر، ده پانزده سال پیش

با زبان نشانه ها آشنا شدم

فهمیدم هیچ اتفاقی در زندگی ما تصادفی رخ نمی ده

حرفی برای زدن داره و نشانه ای است

الان دیگه تا حدی زبان نشانه ها را می فهمم

مثل امروز

سر کلاس نشسته بودم

استاد ناگه به مطلبی رسید و از خیام یاد کرد

اشاره کرد به خیام و شروع کرد به تعریف کردن از او

من فقط شنیدم و حس خاصی هم نداشتم

امشب وقتی از کلاس اومدم

رفتم دیدن یکی از دوستان بابا

پیرمردی 85 ساله و اهل مطالعه فراوان

او هم در خلال صحبتهایش به خیام اشاره کرد

گفت خیام در اون زمان به درک خیلی کاملی رسیده بوده

گفتم چه جالب امروز استاد ما هم به خیام اشاره کرد

اینجا بود که نشانه کامل خودش را نشون داد

خیام با من حرفی دارد

و الا دو بار در یک روز کسی از او و گفته هایش برایم مثال و توضیح نمی آورد

پیرمرد، از جا بلند شد، به اتاقش رفت و یک جلد کتاب نفیس رباعیات خیام را برایم آورد

کتابی با قطعی بزرگ، ورق گلاسه، عکسهای فوق العاده زیبا و نستعلیق به 4 زبان

گفت این کتاب مدتی پیش تو باشه

همونجا هم یکی دو بیتش را برایم خوند و تفسیر کرد

می دونم که برای من مطلبی در آن نهفته است.

دیگر خیلی خوب زبان نشانه ها را می فهمم

نیکی و بدی که در نهاد بشر است

شادی و غمی که در قضا و قدر است

با چرخ مکن حواله کاندر ره عقل

چرخ از تو هزار بار بیچاره تر است