دیشب شاهد گفتگویی بودم میان دو نفر که هرکس به نظر من از یک طرف بوم افتاده بود

هریک به دیگری می گفت خوش به حالت

جالب بود هر دو حسرت همدیگه را می خوردن و این برای من یک درس بود

که نه این خوب است و نه آن

هردو از خانواده ای مرفه بودند

یکی تمام طول دوران تحصیلش را از زمانی که وارد دانشگاه شده بود به کار پرداخته بود

الان جامعه به دید یک انسان موفق به او نگاه می کند و در حد خودش و حتی بالاتر ثروتمند است

می گفت از روزی که وارد دانشگاه شدم با این فکر به خودم نگاه کردم که خانواده من فقیرند

و سعی کردم روی پای خودم بایستم، در حالیکه پدرش انسانی فوق العاده ثروتمند است

دیگری سعی کرده بود از تمام دوران جوانی اش نهایت استفاده را ببرد

هر چقدر که توانسته بود جوانی کرده بود و از جوانی اش لذت برده بود

همواره با این نگاه که خانواده ام دارند، و من را حمایت می کنند

حال این دو انسان پس از گذران این دوران روبروی یکدیگر نشسته بودند

اولی  گفت « من هیچی از جوانی ام نفهمیدم

هیچی

یک سینما با دوستانم نرفتم

از 6 صبح که بیدار می شدم کار می کردم و درس می خوندم

امروز به این درجه رسیدم، اما مگه همه زندگی پوله

من هیچ لذتی از جوانی ام نبردم و این برام انگار عقده شده

چون زمان دیگه به عقب برنمی گرده

و انگار جوانی من در پی پول رفت

خوش به حال تو که یک لذتی بردی»

دومی می گفت:

«من از جوانی ام خیلی لذت بردم

هیچ کار بدی نکردم

اما تا تونستم استفاده کردم

از اینکه لذت دوران جوانی را بردم

پشیمون نیستم

اما

الان با این سن هیچ چیز از خودم ندارم

دستم جلوی خانواده درازه

و این را دوست ندارم

خوش به حال تو که کاملا استقلال مالی داری»

.

.

.

.

.

و من در آغاز راه جدید زندگی ام

به این دو نگاه می کردم

نه این خوب بود و نه آن

و به این نتیجه رسیدم که:

زندگی فقط پول نیست

چون هیچ یک از ما از لحظه بعد خبر نداریم

آیا می مانیم یا می رویم؟

و اگر در نهایت باید رفت ، چرا انقدر جمع کنم

زندگی فقط لذت نیست

چون هیچ یک از ما از لحظه بعد خبر نداریم

آیا همواره مرفه می مانیم؟

آیا این خفت نیست که دستمان جلوی دیگران دراز باشد

زمانی که خدا این توانایی را به ما داده که ما بتوانیم به دیگران روزی دهیم

حال خودمان روزی بگیر باشیم؟

آیا ما صرفا به این دنیا آمده ایم که لذت ببریم

این جهان و این کائنات با این همه نظم فقط بهر خوش گذرانی ما آفریده شده اند؟

هیچ چیز بهتر از تعادل نیست

هم کار کن هم لذت ببر

در حال زندگی کن

نه در آینده زندگی کن که هیچ لذتی از حال نبری

نه در گذشته زندگی کن که به پشتوانه آن، از حال بطور موقت لذت ببری

در حال زندگی کن.

و هیچ وقت از خاطر نبر که ممکن است لحظه ای دیگر نباشی

همواره به خاطر داشته باش

ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند

تا تو نانی به کف آری و به غفلت نخوری

ما برای هدف دیگری خلق شده ایم

اینها همه ابزارند

روزی دوستی به من گفت:

رابطه پول و خرج کردن مثل نجاری است که اره ای را به چوب می کشد. 

سه قسمت داره.

یکبار به طرف خودش می ره. یعنی این قسمت را برای خودت خرج کن

یکبار به طرف مقابل می ره. یعنی این قسمت را برای خدا خرج کن.

خاک اره و خرده های چوب که می ریزه پایین. یعنی این قسمت پس اندازه و باید برای آینده بمونه

تعادل همواره بهترین راه است.