خداحافظ
امشب آخرین شبی است که بعنوان یک شهروند در این شهر ساکنم. در کنار خانواده چون گلم. و فردا شب آغاز حرکتم به شهری دیگر است و مرحله ای جدید از زندگی. دلم گرفته. دلم عجیب گرفته. مادر کسی است که لحظه لحظه با او بودن و او را تجربه کردن نعمت و رحمت است. حال باید او را ترک گویم و راهی دیاری دیگر شوم با دنیا دنیا عشق و دلتنگی. پدر سراسر وجودش برکت است و مجبورم مدتها از دیدن آن نگاه خسته محروم باشم. و صفای خواهرانم که با نگاهی درمانده من را به ماندن می خوانند. و یک دنیا ترس و دلهره از ناشناخته ها. از تنهایی از غربت از سختی. اما باید به دل ترس زد و رفت. باید از روزمرگی گریخت. ایمان دارم که خانواده ام نیز خواهان رشد و تعالی من هستند.
ای کاش می توانستم در این موقع از شب فریاد بزنم که چقدر دوستشان دارم. خدایا خودت حافظ و نگهدارشان باش. دلشان شاد و لبشان خندان. تنشان سالم.
+ نوشته شده در شنبه دوم مهر ۱۳۹۰ ساعت 1:17 توسط پروانه
|