از خونه که بیرون آمدم زنی را دیدم که آرام آرام اشک می ریخت و از کنار کوچه می گذشت. به سمتش رفتم و خواستم به او کمک کنم. اما کاری از من ساخته نبود. شوهرش تمام بدنش را از کتک سیاه کرده بود و او از خانه به بیرون پرت کرده بود. چرا که زن به او اعتراض کرده که چرا دوست دخترش برای تولدش کلی کادو خریده. جالب اینجاست که دوست دخترش هم شوهر و دو بچه دارد. اشکهایش خیلی روان بر چهره اش جاری می شد و در کوچه ها آواره بود چراکه اهل این شهر نبود و جایی نداشت که بره. و از من چه کاری ساخته بود؟

هیچ

هیچ

هیچ

چقدر این کلمه آزارم می دهد. هیچ کاری از من ساخته نبود. جز اینکه بی تفاوت از کنارش رد شم و او را به توکل به خدا و صبر تشویق کنم. الان نمی دونم اون زن کجاست و  چه حالی داره. فقط باید بی تفاوت به زندگی ام ادامه دهم و لطف کنم زیر لب برای هدایت او و همسرش دعا کنم. کاش کاری از من ساخته بود..................................................